همه باورشون شد...به جز دلم!!!ا
من و تیر چراغ برق دردمان یکی است شب که میشود سرمان تاریک دلمان پرنور صبح که میشود سرمان سنگین دلمان خاموش....ا
نه تو اومدی نه بارون... هرچی چشم به جاده دوختم... سلام به همه دوستای خوبو دوس داشتنی خودم... راستی تا یادم نرفته بگم که منو ببخشید... میبخشید؟؟؟آره... خوبه این از این... آخه یه مدت کلا بیخیال وبم شده بودمو اگه یادتون باشه قبلنا از خودمم میگفتم که چیکارا میکنم با دانشگاه و مخصوصا بازندگی عجیب غریبم!!! حتما قضیه خاستگاری و حاشیه های جالبترش یادتونه!!! خوشحال نشید هنوز آدمم!!!!! دیگه هم ازش حرف نمیزنم ببخشید دیگه آخه خوشم نمیاد بعضی از بچه ها لطف میکنن و حس کنجکاویشون گل میکنه توی ایمیلو مسنجرو وبلاگو خیابونو خلاصه همه جا گیر میدن که قضیه رو از حالت حفاظت شده خارج کنم!!! ازم نخواین که شرمنده میشم آخه بیخیال دیگه... دوم اینکه این چند وقتی که ما بیخیال وبلاگمون بودیمو هرچنوقت یه بار فقط شعرای قدیمیمو که شاید شاعر بودم شایدم عاشق میذاشتم، زندگی هم بیکار نبودو کلا بیخیال من بود!!! بخدا راس میگم اصلا انگار نه انگار که منم هستم بابا! هرچی داد زدیم بیفایده بود مث قطاری که از جلوت رد میشه و هرچی بدوی بهش نمیرسی و مسافراشم از پنجره هاش سرشونو میارن بیرونو بهت میخندن!!! ولی منم کم نمیارم که... بیخیال زندگی شدم! باور نمیکنید؟ 2_3 سال دیگه میفهمید الان چی گفتم! پس یادتون باشه... چهارم اینکه فعلا همه چیز روبراهه...ینی ابرو مه خورشید خانم جون درکارند، ولی این ترم آخری ببین چه بلایی قراره سر من بیاد...وای خدای من! میدونم داغون میشم پس از الان دارم آماده میشم که یه بار دیگه با این غول بی شاخ و دم بجنگم... فقط همین یه بار... دیگه کاری بهش ندارم من راه خودمو میرم اونم راه خودشو... زندگی رو میگم دیگه! جوونیمون شده همش جنگیدن واسه آینده! تفریحمونم شده شب نشینی!!! که خدایی خیلی دوسش دارم... همین یه چیز زندگیرو دوس دارم البته این روزا هاااااا، نه همیشه! سومم اینکه یه نفر هست که باهام لج کرده اساسی! نمیدونم باید کم بیارم مصلحتی یا نه! باید بگم تشخیص بدن برام!!!!! میگم سوم چهارم قاطی شد آره؟!! اگه طولانی نمیشد یه شعرم براتون میذاشتم که... میذارم بیخیال... اینم برمیگرده به بچگیام! ینی چند ماه پیش!!! تقدیم به دوست دارای شعرو احساس.... پست قبلیرو بعدا میگم چرا حذفش کردم!!!!! .............................>>><<<........................... نیمکت چوبی آن خیابان بلند... من و تو و انبساط رویا... یادت هست..؟ باران هم به پای بی پروایی اولین نگاهت نمیرسید... میگفتی از نگاهم میخوانی... که امروز هوای دلم ابریست یا آفتابی..! کوچه بی چراغ اولین دیدار... یادت هست..؟ باز هم پاییز..... باز هم همان کوچه... یادت هست..؟ میدانم... یادت نیست..! اما... من خوب یادم مانده است..! آن روز را در دفترم زرد نوشته ام..! زرد نوشته ام تا برگهای زرد پاییزی شاهد باشند... شاهد حرفهایی که ای کاش آنها را نمیشنیدم...! میگفتی صدای مرا از دور... در خشم و مهربانی... در دلتنگی و خستگی... از میان هزار همهمه دنیا... یکه و تنها میشناسی..! میگفتی هر نجوای کوچکم... برایت یک خاطره است..! میگفتی امروز باران فقط برای من و تو میبارد... یادت هست..؟ ای کاش دیگر هیچ وقت باران نمیبارید..! ای کاش پاییز تکرار نمیشد... حرفهایت خوب یادم مانده است... میگفتی مرا تنها به کسی هدیه میدهی، که از من عاشق تر باشد و... از من برای تو مهربانتر... آه... تو را از معصومیت گل مریم هم دوست تر میداشتم..! اما... تو در اوج ناباوری... مرا با دنیایی از حسرت به "تنهایی" هدیه دادی..! هنوز هم مات و مبهوتم..! به راستی او از تو عاشق تر و مهربانتر است برای من..!؟ میدانم... من دیر رسیدم... خیلی دیر..! دیگر روزها برایم تکراری شده اند... روزهایی که تورا نمیبینم... بگذار بی ادعا اقرار کنم... هنوز هم هر روز دلم برایت تنگ میشود... آرزوی خفته ام... باز هم پاییز و... باز هم فاصله بین من و تو... زمستان 88 کی باورش میشد... کی باورش میشد که من، آخر قصه بمیرم! کی فکرشو میکرد که من، وقتتو یک روز نگیرم؟ کی فکرشو میکرد نگم، هرشب توی خیالمی... تو بودی باورت میشد، بگم پیشم کنارمی! کی باورش میشد دیگه، نپیچه عطر نفسام... دستات تو دستام نباشه، سرت به روی شونه هام... کی باورش میشد دلم، بارونی شه با هر نگات... تو هم یه رعدی بزنی، با اون تبسم چشات... کی باورش میشد دلم، بسوزه اما آب نشه! کی فکرشو میکرد یه روز، عکس منم تو قاب باشه! کی باورش میشد صدام، خنده های بی ادعام... یه روز بیاد که کم بشه، دریای درد و غصه هام! کی باورش میشد که من، یه روزی اینجا نباشم؟ روی زمین راه نرمو، تو فکر دنیا نباشم! کی فکرشو میکرد یه روز، بدون تو سربکنم؟ کی فکرشو میکرد بگو، عشقتو از بر نکنم! کی باورش میشد شبا، با یاد تو نرم به خواب! دیگه چی مونده از نگام، به جز یه قطره، یه حباب! کی فکرشو میکرد خودم، عکس چشاتو نکشم؟ منی که عمریه واست، ناز نگاتو میکشم! کی باورش میشد که من، روحم بمونه پاک پاک... اما چه فایده اون پایین، مونده به زیر خس و خاک...!!! اسفند_88 ابی_ سلام به همه... حرف خاصی ندارم واسه گفتن...! فقط اینکه..... هیچی ولش کن!!!!!!!
خیال عشق... چند وقتی میشد که خیال عشق... خسته و درمانده.... در کوچه پس کوچه های اطراف قلعه دلم پرسه میزد...! چندین بار خود را به زحمت به دروازه دلم رسانده بود.... اما... کسی مانع ورود او میشد....! چندین بار اورا با سر و صورت خونین دیدم...! حدس میزدم کسی هر شب اورا کتک میزند.....! دلم برایش میسوخت... مظلومیتش را دوست میداشتم.... و وقتی زیبایی هایش به یادم می آمد قلبم تند تر میزد....! روزی شنیدم... کسی اورا تهدید میکرد که اگر.... بار دیگر سرو کله اش پیدا شود... گردنش را میزند.....! اما.... دیشب دوباره عشق را دیدم که پشت دروازه دلم..... با آخرین توان خود با مشت به در میزند...! احساسم میخواست در را باز کند...... اما عقلم مانع شد، و قفل دروازه را محکمتر کرد.....! کم کم متوجه شدم چه کسی عشق بیچاره را تهدید کرده بود... آری.... عقل...... عقلی که سالها وزیر اعظم قلعه دلم بود این کارها را کرده بود....! اما احساسم... احساسی که عقل او را به انزوا کشانده بود...... احساس کرده بود، که در قلعه دلم جای عشق خالیست..... و این را بارها به من گوشزد کرده بود.... اما.... عقلم، که این را میدانست، اگر عشق وارد قلعه دلم بشود... دیگر جایی برای خودش نخواهد بود....! همیشه مانع ورود عشق به دلم بود..... برای همین بود که هر شب عشق بیچاره را با کتک بدرقه میکرد...... و حتی اورا به مرگ تهدید کرده بود.....! کم کم متوجه شدم که دیگر تحمل کارهای جاه طلبانه عقلم را ندارم.... تصمیم گرفتم برای مدت کوتاهی هم که شده..... احساسم را وزیر اعظم قلعه دلم کنم....! آری.... من این کار را کردم..... اما همین که کارهای قلعه دلم را به دست احساسم دادم...... تمام دروازه های دلم را به روی عشق گشود..... و همین که عشق در دلم ریشه دواند... عقلم را به سیاه چال انداخت..... احساسم را به غم محکوم کرد.... و پس از مدتی.... تمام دلم را به آتش کشید..... آری... عشقی که از دور... مرا محو زیبایی های خویش کرده بود.... دلم را سوزاند.....! و اینک.... نه میتوانم اورا از دلم بیرون کنم... و نه حتی لحظه ای بر خلاف میل او رفتار کنم.....! زیرا هم توان این کار را ندارم.... هم میدانم بدون وجود او قلعه دلم درهم میشکند......! و اینک عشق وزیر اعظم قلعه دلم شده و دیوانگی مشاور او.....! ___________________________________________ ابی_ سلام دوستای خوبی که تو این تابستونه پر حادثه هم منو فراموش نکردین.... بخدا دلم واسه همه تون تنگ شده بود ولی نمیشد بیامو بهتون سر بزنم... امیدوارم منو ببخشید... حتما لطفتونو تلافی میکنم از این به بعد... این نوشته هم واقعیتیه که واسه منو دلم اتفاق افتاده تو چندوقت گذشته که نوشتمش براتون... شاید درددل باشه... شاید!!!!! گاهی اوقات..... گاهی اوقات به سرم میزند... شعر بگویم... اما نه ماضی بعید را میشناسم..... نه فعل حال را....! نه میتوانم قافیه ای از عشق بسازم... و نه شاه بیتی از دلدادگی...! نه استعاره ای از رویاهایم.... و نه حتی ابهامی از دیوانگی...! تمام اشعارم پر است از سادگی هایم.... و، وزن همه آنها، فقط "دوستت دارم"... شاید فردا شاعر شوم... شاید تمام قیدها را بدست باد دهم..... و تمام بندها را با واژه های نا آشنا از هم جدا کنم.....! چه سود از این همه حرف و حدیث های بی سود.....؟! گاهی اوقات آرزو میکنم..... ای کاش مثل شعرهایم ساده باشم... در کنج باغ خلوتی افتاده باشم.... شاید برای گفتن شعر لطیفی..... باید به چشمان کسی دل داده باشم....!!! راستی... دیشب حوالی خواب و رویا قدم میزدم،... ستاره ای را دیدم، سراغ تو را میگرفت.... گفتم مدتی ست از او بی خبرم... اینجا هم به دنبال او آمده ام، تو اورا ندیده ای...؟ ستاره چشمکی زد و رفت...! هنوز هم در رویاهایم تو را میبینم... که با عکسم سخن میگویی..! و به حرفهای من گوش میدهی......! بگذریم.... این روزها دیگر حساب روز و ماه و سال از دستم رفته...! گمان میکنم فرشته ای که سالها با رویایش شبهایم را به صبح میرساندم... از دنیایم رفته......! گاهی اوقات به سرم میزند که من نیز به دنبال رویایم بروم......! شاید امشب هم تا رسیدن قطار خورشید... در ایستگاه عشقمان... در انتظار طلوع نگاهت بمانم...! کسی چه میداند..... شاید آخرین شبی باشد که میتوانم درد دلهایم را به کسی بگویم.....! حتما یادت هست...... قسم خورده بودم جز با تو با هیچ کس دیگری حرف دلم را نگویم...؟! از من دلگیر نشو زیبای رویاهایم..... به همان قلمی که خدایم نیز به آن سوگند یاد کرده..... جز با او با کسی دیگر حرفهای دلم را بر زبان نمی آورم......! تنها همین قلم و کاغذ درد دلهای مرا میشنوند.....!!! چه سود از این همه درد دل، با دلهای بی صعود...؟! گاهی اوقات به فکرم میرسد، که فریاد سکوتم را بشکنم و به همه بگویم: لازم نیست چشم هایمان را بشوییم....... جور دیگری هم نیازی نیست ببینیم...! آب را دیو قصه به اندازه کافی گل کرده است......!!! بیاییم نور و شوق و عشق را در پستوی خانه دلهایمان نهان نکنیم....... فقط به آینه زنگار بسته دلمان دستی بکشیم... و به آن نگاهی دوباره بیندازیم...... شاید.... خود حقیقی خود را دوباره یافتیم.....! سلام... و... خدا حافظ............ ___________١٨_تیر_٨٩__یه جمعه دوست داشتنی!_________ ابی_ سلام به همه شما دوستای گلم... منو ببخشید آخه یه جایی هستم که هم خیلی دورم هم وقتم خیلی خیلی کمه بخدا فقط آخر شبا وقت دارم که دیگه هیچ کافی نتی تو این خراب شده باز نیست!!! هرکجا هستم باشم آسمان مال من است... شاید ایندفه زودتر بیام پیشتون...
به یادتون هستم هرجا که باشم... __________ *تندیس سنگی عشق* در کوچه های دلم بوی یاس پر شده... امشب دوباره حظور تورا احساس میکنم... میدانم که باز هم راه خیال دلم را تو بسته ای... اسب خیال تو را سوار......,نه,...اما کمی صبر میکنم.... شبهای بیشمار تا کاخ عشق تو خزیده ام ولی... این را بدان دگر به رویای تو سفر نمیکنم..! راه عبور تو را به قلعه قلبم هیچ نگاهبانی نگه نداشت... تو کور راه مخفی قلبم را بلد شدی...! زیرا ز روز ازل قرعه را به نام من زدند...! دیگر حظور تو سالهاست که از اختیار رد شده... تندیس سنگی تورا به دروازه دلم زدند... هر چند بار هم که به خلوت بی تو بودنم سفر کنم... دیگر نگاه من هرگز بسوی تو نیست... چون از کوچه خیالی که تو بسته ای گذر نمیکنم....! هر چند، چند شبی بدون عشق میتوان گذشت...... اما حظور تو را ز پشت قرنها من احساس میکنم..... خواهم که یکبار دگر هم به شقایق عمرم خطر کنم... دروازه های دلم را دوباره به روی عشق باز میکنم......! ثبت است در همیشه دنیا دوام آن..... تندیس سنگی عشقی که به دروازه دلم زدند.......! _________________________________- ابی_ سلام به همه شما دوستای دوس داشتنی خودم که تو این مدت که نبودم به یادم بودین... این شعرو هم که همین دیشب گفتمو داغ داغه تقدیم به همه شما که دلتون پاییزیه اما روحتون بهاری... حتما بیشتر میام پیشتون... راستی تولدمم چند روز پیش بوداااااا...*١ تیر*!!!!!!! خیلی تولد جالبی بود از همه نظر!!!! حالا بهتون میگم الان وقت نیست... وقتی کسی رو دوست داری، حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی حاضری هر کی جز اونو، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن، چیزی نگی... گوش بکنی وقتی کسی رو دوست داری، صاحب کلی ثروتی نذار که از دستت بره... بهش بگو دوسش داری.... ____________________________________ ابی_سلام دوستای گلم امیدوارم خوب باشید مثل همیشه... این شعرو همینجوری گذاشتم که نگید این پسره چرا قیبش زده! فکر نکنید یهو خدایی نکرده من کسی رو دوست دارماااااا!!!!!!!!! هستم ولی خدایی وقتم وحشتناک پره!!! ایشالا بزودی میام.... ___________________________________ بچه ها احتمالا من از فردا میخوام بشینم مث یه بچه خوب دیگه درس بخونم تا ۴تیر که تموم میشم! ایشالا برگشتم لطف همه تونو تلافی میکنم... مرسی به همه.... مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر ازسکوت است سکوتی که اگر نمایان شود، عالمی را به آتش می کشد...
به شکوه پیشانیت سوگند آنگاه که نسیم دانه های درشت عرق را بر پهنه ی سپید سیمایت می خشکاند و به ابرها که بر سرت باران می شدند و فروتنانه در هیبت حضورت سر بر خاک می گذارند و به ستارگان که در برق چشمانت مومنانه محو می شدند... تو... تو تجسم پر شکوه رحمتی برای تمام جهان... سلام... می دانم که در حصار پیچ کوچه هم که باشم زود تر سلام می کنی دل تا هوای خاطره ات را می کند آغوش روشن تو گشوده است کاش اینگونه در حقارتی مزمن گرفتار نبودم ای کاش می شد شبی... آنگاه که حدیث نجیب چهره ات دهان به دهان در آرزوهای ارغوانی ملکوتیان می پیچید... صورت به صورت آسمان فریاد بر آوردم که.. من نیز انسان آفریده شدم هم بغض تو هم درد تو ای کاش می توانستم...... برف خیال تو در دست های دوستی من بیش از دمی نماند... ______________________________ ابی_سلام به همه شما دوستای دوست داشتنی... حرف زیادی برای گفتن نیست! هرچند استاد قدیم فرموده اند حرف گفتنی رو باید گفت... ولی تو این دورو زمونه نباید گفت...استاد قدیم اون قدیمارو گفته الانو که نمیگه!!!! به سلام ها دل نمی بندم از خداحافظی ها غمگین نمی شوم دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت روزگار..... سلام بچه ها... شب عید نیم ساعت مونده به سال تحویل یکی از بهترین دوستام تصادف کردو..... هیچ کاری هم از هیچ کس برنیومد. بدترین اتفاقی که میتونست اتفاق بیفته اتفاق افتاد و سال 88 به بدترین شکل ممکن برای من تموم شد... از همه شما دوستای خوبم میخوام که برای شادی روح مهدی عزیز یه فاتحه بخونید و براش طلب مغفرت کنید... مهدی بهترین دوستم بود...بهترین... ممنون از همه تون... به خاطر نبودنم تو این چند روزه منو ببخشید همینطور به خاطر این خبر بد... ولی چیکار میشه کرد دیگه.. ***سال نو همه شما هم مبارک*** اگه تا آخر خوندی بهم بگوحتما!!! الان که دارم اینو مینویسم ساعت نزدیک 3 شبه... نمیدونم چرا چند شبه نمیتونم راحت بخوابم، درست شدم عین شبای امتحان که نصف یه کتاب حجیم و سختو خوندم و هنوز کلی از کتاب مونده، ساعت 8 صبح هم امتحان دارم...تو این شرایط، چون میدونی که وقت نداری بقیه کتابو بخونی بیخیالش میشی و برمیگردی اولای کتاب، همونجاهایی که خیال میکنی خوب خوندی، ولی با تعجب میبینی که هیچی یادت نمونده!!! چون کتاب پراز لغتای لاتین و عجیب غریبه که باید همه شونو حفظ میکردی... از هر خط کتاب میشه 10تا سوال درآورد!!! ولی 3_4 ساعت دیگه بیشتر به امتحان نمونده، امتحان پایان ترم...امتحانی که اگه پاس نشی کلی از وقتت و کلی کلاس رفتن و کلی درس خوندنت به حدر میره... الان من این حس رو دارم، احساس میکنم کلی وقت از دست دادم و حالا باید بدجور امتحان پس بدم... امتحان اون وقتایی رو که خدا بهت میده تا یاد بگیری و حفظ کنی!!! من تازه یادم افتاده که کلی از کلاسایی که خدا برام گذاشته بوده رو به بازی گرفتمو حالا امتحان پایان ترمه!!! خدا خیلی سخت امتحان میگیره...خیلی... تو امتحان ترم میشه غیبت کنی و نری سر جلسه، اگه رفتی میشه تقلب کنی، اگه سوالارو دیدی و فوقش دیدی نمیشه هیچ جوری پاس بشی با خودت میگی برگه حظورو امضا نمیکنم و یواشکی میرم بیرون!، یا پاسخنامه رو برمیدارم با خودم میبرم بیرونو تحویل نمیدم!، بعدم کلی شاکی میشم که پاسخنامه منو گم کردین، من بیست میشدم!!! راههای دیگه ای هم هست که دیگه اونارو نمیگم چون اگه همه بچه های دانشگاه یادگرفتن و لو رفت دیگه واسه ترم آخرم که کلی لازمشون دارم ضایع میشه!!! حالا بیخیال... ولی میدونید خدا چطور امتحان میگیره؟؟؟ نمیدونید، چون تا حالا هیچ کس نفهمیده کی و کجا قراره امتحان بشه که راهشو بدونه!!! اگه خیلی آدم زرنگی باشی که از اول بفهمی داری امتحان میشی که هنر کردی... ولی اگه مث من بعد از یک سال بفهمی، اونوقت حال امشب من بهت دست میده!!! البته من با این همه، هنوز دیر نشده، چون آخر امتحانمه و امیدوارم بتونم پاس بشم تو این امتحان، اما خیلی وقت از دست دادم... شایدم از اول میدونستم و دوس نداشتم قبول کنم که دارم امتحان میشم!!! تو امتحان خدا، نه راه تقلب هستو نه راه غیبت کردنو نه راه حذف اضطراری و نه هیچ راه دیگه ای، فقط باید از قبل آماده باشی کامل کامل... این بحث فلسفی نبودااااا... من اصلا از فلسفه خوشم نمیاد! البته نه فلسفه همه چیزااا!!! بازم بیخیال... من رسیدم به سوالای آخر امتحانی که آخر کتابشو اصلا ندیدم و نخوندم، خیلی سخته...خیلی... ولی خوشحالم...از اینکه میدونم خدا دوسم داره، دوسم داره که این همه مزه تلخی رو بهم چشوند تا مزه شیرینی رو بهتر درک کنم... خلاصه بگم، من خودم از خدا خواستم خودشو بهم نشون بده... عشق واقعی رو بهم نشون بده... عشق به معبود... عشقی که حاظری همه چیزتو به خاطرش فدا کنی... خدا طعم اون عشق رو بهم چشوند... شاید غرور واسه عشقای زمینی، مخصوصا امروزی، خیلی مهمو کارساز باشه! آخه 90% عشقای امروزی و کلا عشقای خاکی از روی خودخواهی و نیازه!!! اون عشقی عشق اسمونیه که هدف نهایی عاشق وصال معشوق و رسیدن به اون نباشه، یعنی عشق کالبدی نباشه... حتما منظورم رو میفهمید... من از خدا خواستم منو عاشق خودش کنه... باور کنید خدا داره با این امتحانای سختو طولانیش منو به این آرزوم میرسونه... عشقای زمینی، عشق مادی، عشق کالبدی،،، دلچسپن، ولی همه مون میدونیم که آخرش چی میشه... احساس پوچی!!! و من حالا میغهمم همه عشقای زمینی مقدمه بودن، مقدمه ای که خدا برای نشون دادن عشق فنا ناپذیر خودش منو باهاشون درگیر کرد... ناخواسته درگیرم میکرد، باور کنید... من از خدا خواستم عشق اساطیری رو بهم نشون بده، عشقی که هیچ وقت تمومی نداره، نه عشقی که با وصال و رسیدن کم رنگ بشه و کم کم تبدیل به نفرت بشه!!! مثل همون 90% عشقای امروزی... آخرشم که میدونید، جدایی و... اینو بدونید تنها یه معشوقه که هیچوقت عاشق خودشو تنها نمیذاره، همه چیز در اختیار عاشقش قرار میده، از عاشق خودش ناراحت نمیشه، از بدی کردنای عاشقش میگذره... خلاصه همه جوره هواشو داره، اونم خداست... شماهم امتحان کنید و مطمئن باشید خدا عاشقتون میکنه... ولی خیلی سخته، به خدا سخته...من الان دارم معنی این شعررو میفهمم... گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش خدا منو خیلی دوس داره... همه مونو دوس داره، شما هم عاشق بشید، از خدا بخواین... عشقی که آسمونی باشه، زوال نداره... عشق اساطیری، عشق بدون وصال، عشق لیلی و مجنون... من تا الان که 22 سالمه هزار جور عشق کالبدی رو که گفتم تجربه کردم، نه اینکه هزار بار عاشق شده باشماااااااا... نه بابا!!!!! این عشقارو دیدم، تو جامعه، تو دوستام، همه جورشو دیدم، همه اون عاشق و معشوقایی که دم از لیلی و مجنون بودن میزدن، آخرش، به هزار دلیل، با غم و غصه و تنهایی روبرو شدن... جدایی... واژه غریبی نیست... همه ما با این واژه انس گرفتیم، چون عشق واقعی رو درک نکردیم... اگه ما واقعا عاشق بودیم و عشقمون از رو نیازمون نبود، حتی با جدایی هم عاشق میموندیمو عشقمون تبدیل به نفرت نمیشد... اینو بدونید که خدا مارو دوس داره و قبل از اینکه ما عاشقش بشیم، عاشقمونه... چه تحملی چه صبری وقتی ازتودوردورم... وقتی هیشکی روندارم که بشه سنگ صبورم بغض فاصله شکسته، صورت ترانه خیسه... کاش میشد قصه من رو، یکی از نو بنویسه _____________________________ ابی_سلام به دوستای گلم... خوبید؟ اینو دیشب نوشتم، تو تخت خواب، تو تاریکی، زیر نور شمع!!! حالو حوصله تایپیدنم ازم گرفته شده انگار.. نمیدونین چرااااا؟؟؟آبجیمم که دیگه واسه من کار نمیکنه، آخه با نامزدش دعواش میشه من باید تاوان بدم! اینم یه قالب جدید واسه همه اونایی که قالب قبلی منو دوس نداشتن و گفتن عوضش کنم!!! رفتار من عادی ست... اما نمیدانم چرا از دوستان و آشنایان این روزها هر کس مرا میبیند ، از دور میگوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری؟
اما...
من مثل هر روزم با آن نشانیهای آشنا... با همان امضا، همان نام و با همان رفتار نا آشنا... مثل همیشه پر سرو صدا و مجادله طلب... این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی گیجم، گاهی کمی گنگم... حس میکنم از روزهای پیش قدری این روزها را دوستتر میدارم... از تو چه پنهان این روزها... با سنگها هم آواز میخوانم... این روزها گاهی از روز و ماه و سال بی خبر هستم... این روزها حتی خدا راهم حس میکنم جور دیگر میپرستم... دیشب پس از سالها فهمیدم
رنگ چشمانم میشی است...
دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم... چندان بزرگ و هیبت آور نیست... دیشب دوباره میان غمهایم گم شدم... این روزها دیگر تعداد غم هایم را نمیدانم... گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک، یک شب کامل جشن میگیرم... گاهی صدبار در رویایی خرد میمیرم! این روزها حتی...
یک شاخه از محبوبه های شب، یا یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست... گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی میکند...
اما... غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی... حال و هوای دیگری در دل ندارم... رفتار من عادیست... __________________________________ ابی_سلام به همه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.......... ببخشید منو به خاطر دیر کردنم... نه که نبودما بودم اما انگار نبودم... ولی هر جا بودم به یادتون که بودم م م م م... این روزا اینقدر درگیرم که نمیدونم باید چیکار کنم به خدا... آخر سالی ببین چی داره میشه... اول سال 88 با دوستم گفتیم امسال دیگه جفت هشته... بگی نگی نزدیک جفت شیشه حتما کارمون توپ توپه دیگه ه ه ه!!! ولی الان دارم لحظه شماری میکنم این جفت هشته زودتر تموم شه محترمانه بره خودش تا نزدم (......) کنم!!! چی بگم که چی شدم...!!! تو این دورو زمونه همهمه که همه گیر میدن به همه، یه دونه حواس خیلی کمه... هوای همو داشته باشیم بهتره نه ه ه ه ه؟؟؟ کم کم میگم چه خبره ولی گاماس گاماس...! بر روی ما نگاه خدا خنده می زند... هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش... پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم مائیم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم مائیم ... ما که جامه تقوی دریده ایم... ..............................
نگه دگر بسوی من چه می کنی؟... چو در بر رقیب من نشسته ای، به حیرتم که بعد از آن فریب ها... تو هم پی فریب من نشسته ای، به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا... که جام خود به جام دیگری زدی، چو فال حافظ آن میانه باز شد... تو فال خود به نام دیگری زدی، برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم... تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان، بر او بتاب زآنکه من نشسته ام.. به ناز روی شانه ستارگان، بر او بتاب زآنکه گریه می کند... در این میانه قلب من به حال او، کمال عشق باشد این گذشت ها... دل تو مال من، تن تو مال او، تو که مرا به پرده ها کشیده ای... چگونه ره نبرده ای به راز من؟، گذشتم از تن تو زانکه در جهان... تنی نبود مقصد نیاز من، اگر بسویت این چنین دویده ام... به عشق عاشقم نه بر وصال تو، به ظلمت شبان بی فروغ من... خیال عشق خوشتر از خیال تو ، کنون که در کنار او نشسته ای... تو و شراب و دولت وصال او!، گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد... تن تو ماند و عشق بی زوال او!... ____________________________ ابی_درود دوباره به همه عاشقای ایرونی... این شعررو براتون گذاشتم چون فروغ عزیز یه عاشق آسمونی بود نه عاشق زمینی... " اگر به سویت این چنین دویده ام،،،به عشق عاشقم نه بر وصال تو گذشتم از تن تو زانکه در جهان،،،تنی نبوده مقصد نیاز من..." خیلی از ما فکر میکنیم عاشقیم در صورتی که فقط دنبال نیازهامون هستیم، نیاز عاطفی، نیاز مالی، نیاز جنسی، و، و، و،... بازم عشقا و ابراز دوست داشتنایی رو دیدم که حالمو به هم زدن! نمیدونم چطور بیان کنم!!!آره، میدونم همه ما نیاز داریم اگه نداشتیم که زمینی نبودیم... ولی حداقل نگید عاشقیم، باصداقت بگید نیاز داریم! هم خیال خودتونو راحت کنید هم معشوق رو... و مهمتر از همه حرمت عشق رو نگه دارید... به امید روزی که همه ما جوری عاشق بشیم که معنی عشق واقعی رو بفهمیم، و یادمون نره عشق هنوزم وجود داره... اینقد تو این چند روزه این واژه ولنتاین رو شنیدم که دیگه طاقت نیوردم هیچی نگم!!! "ولنتاین"... روزی که اگه یه ذره تو فرهنگ غنی و اصیل گذشته خودمون دنبالش بگردیم، میبینیم که با چه عظمتو شکوهی پیشینیان ما این روز رو جشن میگرفتن... روزعشاق، شب عشق، جشن عشق، یه جا خوندم "عید عشق"...! اما حالا چی ی!!! همه ما اون گذشته پر غرور و سربلندی خودمون یادمون رفته به جاش یه چیزایی رو یاد گرفتیم که نه میشه اسمشو غربزدگی گذاشت، نه غرب گریزی!!! آخه یعنی ما اینقدر کوچیک شدیم که میایم از تقلید غرب از فرهنگ خودمون تقلید میکنیم...؟؟؟ اونم با چه اشتیاقی!!! خیلی از ما از یه ماه قبل با شوق "ولنتاین" رو به هم تبریک میگیم تا یه ماه بعد!!! ما ریشه و فرهنگ ایرونی خودمون رو گم کردیم، ب قول بابام ذاتمونو فراموش کردیم... و همه این ،،،تقصیر خودمون نیست، تقصیر از بزرگترای ما هست، این فرهنگ 7000 ساله که نمیخوان ما یادمون بمونه کی بودیم و چی بودیم همون فرهنگیه که مارکو رئالو خیلیای دیگه از اون تقلید کردن وحالا همونا شدن مایه کلاس گذاشتنای بیخود ما!!!... و بعضی از ما هم خیلی مشتاقیم یادمون بره کی بودیم! دلیلشو نمیدونم شما میدونیییید!!!؟؟؟... هرکس گذشته خود را فراموش کند، در آینده گم خواهد شد... ""آندره ژید""
زیبایی عشقتون پایدار... روزای عشقتون خاطره انگیز.... __________________________________________________________
امیدوارم مطلب این پست به بعضی از دوستای نازنینم بر نخوره..! ادامه داستان پست قبلی رو هم یه چند وقت دیگه میذارم آخه هنوز زیر بار نرفتم و داستان نیمه کاره مونده!!! پس تا بعد... راستی هرکی خواست منو ببینه بره مسنجررررررر،،، من دیگه اون بالا نیستم!!! دوباره عاشقی رسید...
دوباره...
خدایا... تو خود میدانی که چه سخت است اگر که ماهی کوچک اسیر آب دریای بیکران باشد... خدایا... تو خود میدانی برای من که همیشه دلم میخواسته با تو زندگی کنم...این سیر تکراری روزگار که ناخواسته مرا به کام خود میبرد... چقدر ملال آور و خسته کننده است... خدایا... آخر چگونه میتوان شکوه تورا در زیبایی گل بجویم در حالی که این تکرار همیشگی اشتیاق خوب دیدن را از من گرفته است... خدایا... چگونه میتوانم دوستدار تو باشم درحالی که به عهدو پیمانی که باتو بسته ام وفادار نبوده ام... خدایا... همیشه آرزویم این بوده که حتی برای یک روز هم که شده آنچه باشم که تو میخواهی و آنچه کنم که تو میپسندی، ولی افسوس که این نفس سرکش تاکنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است... خدایا... هیچ ترسی از هیچ ندارم جز ترس از خویش... میترسم از خویش... پس نیرویی به من ده تا توان و قدرت خویش را از روی کمال عشق نهایت محبت تسلیم خواسته ها و رضای تو کنم...........
سلام ب دوستای خوبو فوتبالیو استق تق تق تقلالی خودم!!! مخصوصا دلی که خیلی آتیشش تند بود دیشب اینااااا... میدونم م م م آره ه ه ه!!! چه خبراااااا؟ خوبین دیگه ه ه ه ه؟ باشه ه ه حالا گریه نکنین نمیخندم دیگه بهتون! دیشب چه پیشگویی کردمااا حال کردین اصلا من با علی دایی هماهنگ کرده بودم! ب جان دلی راس میگمااااا! خب بگذریم دیگه بیخیال... اینم چون خودتون گیر دادین بهم گفتم!!! بچه ها بهم میگن ابی تو حرف دلتو نزنی خیلی بهتره!!! از اون طرف دختره میگه کم آوردم که دیگه کاری بهشون ندارم!!!!!! بروووووووووووووو بابااااااااااااا بینمااااااااااااا!!!!!! حال ندارم دیگه ولی کور خوندین ! تازه تو امتحانای ترم یه چیزای جدیدی ازشون کشف کردم ک اگه بگم خودشون خودشونو ترور میکنن! چه سخت است مرغ عاشق پر بگیرد دل از کنج قفس با سر بگیرد ولی معشوق او یکدم نباشد که با یاد لبش ساغر بگیرد... جدی جدی اینو همین الان گفتم،(در وصف خودم) هی همه میگن من شاعرمااااا، خودم باورم نمیشه!!! یه حسی که همیشه تو همه آدما وجود داره و هیچکسی نمیتونه اونو انکار کنه حس بالاتراز همه بودنه! یعنی اینکه همه ما دوس داریم که از بقیه جلوتر باشیم تو هر زمینه ای که هستیم دوس داریم نظر همه رو به طرف خودمون جلب کنیم...اگه بگم این حس همیشه خودشو نشون میده شاید بگید اینطور نیستو ما نمیتونیم بفهمیم که کسی ته دلش این آرزو یا احساس رو داره..! ولی باید بگم که همه ما ناخودآگاه این میل بد یا شاید خوب رو با رفتارمون نشون میدیم...حتما شماهم تو کوچه خیابون دخترو پسرایی رو دیدید که واقعا لباس پوشیدنشون عجیب غریبه! تا حالا فکر کردید که همین لباس پوشیدن یکی از پیش پا افتاده ترین کارایی هست که ادمایی که نمیتونن هیچ جور دیگه ای خودشون رو نشون بدن ازش استفاده میکنن که بگن بابا منم هستم به منم نگاه کنید!!! ریشه این کارارو باید تو بچگی آدما جستجو کنیم شاید واقعا همینطور که همه میگن دست خودشون نباشه شخصیتشون همینه..١ نمیدونم چی بگم چون رشتم روانشناسی نیست تازه از روانشناسی شخصیت آدما بدم میاد نمیدونم چرا... خب بگذریم این حس همیشه هم بد نیست اگه تو راه درست ازش استفاده کنیم میتونه دلیل موفقیتمون بشه اصلا خیلی از دانشمنداو تاجراو خلاصه آدمای موفق قدیمو جدید اعتراف کردن که اولین عامل شروع راه پیشرفتشون همین حس بوده!!! باید بگم که موتور اصلی موفقیت اعتماد به نفسه...قبل از اینکه به ادامه مطلب بریدو نکته های جالب رسیدن به موفقیت رو بخونید باید بگم که اگه سرنوشت و زندگی خودتونو به دست نگیریدو خودتون سرنوشتتونو نسازید یکی دیگه این کارو براتون میکنه ولی نه به میل شما!!!!!! اگه میخواید راهشو یاد بگیرید ادامه مطلب رو بخونید... _________________________________________________ ابی_3.خیلی از دوستام بهم گیر میدن که از هر ده تا کلمه ای که میگم دوسه تاش رونسانسیه!!! آخه ادبیات حجیمو سختیرو این ترم پاس کردم هر کاری میکنم از ذهنم بیرونش کنم نمیتونم آسمان سخت نکته سنج که خوب گیر میدی!!! تازه بعضی وقتا سوالای بچه هارو با شعر جواب میدم!، تازه خوابم که میبینم تو خواب همونجوری حرف میزنم!!!






والااااااااا!!!



...آره ه ه ه!!!
چیه هاااااا؟ نخندم م م م! دوس دارم بخندم چی میگی هاااا


ینی چی ی ی ی؟؟؟؟؟؟ حالا میگم ب وقتش فعلا کلی حرف تو دلم دارن دست و پا میزنن خودم ک گیر همین حرفاشدم!!!
::ادامه مطلب::
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |


